مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

809

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> - خسرو وقيصر با آنها پيش گرفته وما آمديم كه عدالت كنيم وبه حكم كتاب دعوت كنيم . » گفت : « اى فاسق ! تو را با اين چه كار ؟ مگر وقتي تو در مدينه شراب مىخوردى ، عمل ما با مردم چنين نبود ؟ » گفت : « من شراب مىخوردم ؟ به خدا ، خدا مىداند كه تو راستگو نه‌اى واين سخن را ندانسته گفتى ومن چنان نيستم كه مىگويى . آن‌كه خون مردم مىخورد وانساني را كه كشتنش حرام است ، مىكشد وبىقصاص آدم مىكشد وخون ناروا مىريزد واز سر خشم ودشمنى وسوءظن آدم مىكشد ودر آن حال به لهو ولعب اشتغال دارد ، گويى أصلا كار ناروايى نكرده . چنين كسى بيشتر از من درخور عنوان مىخواره است . » ابن زياد گفت : « اى فاسق ! جانت آرزوها دارد كه خدا حايل آن شده كه تو را شايستهء آن ندانسته است . » گفت : « پس كي شايستهء آن است ؟ » گفت : « أمير مؤمنان ، يزيد . » گفت : « در هر حال ، حمد خداى مىكنم وداورى ميان خودمان وشما را به خدا وامىگذاريم . » گفت : « گويى گمان دارى كه در خلافت حقي داريد ؟ » گفت : « گمان نيست ، يقين است . » گفت : « خدايم بكشد اگر تو را به وضعي نكشم كه به دوران اسلام هيچ‌كس را چنان نكشته باشند . » گفت : « تو بيش از همه درخور آنى كه در اسلام چيزهاى بىسابقه پديد آرى كه كشتار نامردانه واعضا بريدن ناروا ورفتار خبيثانه وتسلّط رذيلانه كار توست وهيچ‌كس بيشتر از تو درخور آن نيست . » گويد : « ابن سميه به أو وحسين وعلى وعقيل ناسزا گفتن آغاز كرد . اما مسلم چيزى نگفت . » مطلعان پنداشته‌اند كه عبيد اللّه گفت كه براي وى آب بياورند وآب را در سفالكى آوردند وگفت : « نخواستيم در ظرف ديگر آبت دهيم كه چون از آن آب نوشى ، ناپاك شود وسپس تو را بكشيم . به همين سبب در اين سفالك آبت داديم . » آن‌گاه گفت : « أو را بالاى قصر بريد وگردنش را بزنيد وپيكرش را به دنبال سرش بيندازيد . » مسلم گفت : « اى پسر أشعث ! به خدا اگر امانم نداده بودى ، تسليم نمىشدم . برخيز وبا شمشيرت از من دفاع كن كه حمايت تو را مىشكنند . » آن‌گاه به ابن زياد گفت : « به خدا اگر ميان من وتو خويشاونديى بود ، مرا نمىكشتى . » ابن زياد گفت : « كسى كه ابن عقيل سر وشانه‌اش را شمشير زده ، كجاست ؟ » گويد : أو را بخواندند وابن زياد گفت : « بالا برو وگردنش را بزن ! » گويد : پس با آنها برفت تا پيش ابن زياد رسيد وبگفت تا بازوهاى وى را ببستند . آن‌گاه بدو گفت : « هي ، هي ! اى پسر زن ول . » -